پنجشنبه 29 دی 1390 - 18:27

آدم شدن / شعری زیبا از جامی

منبع: پاپیروس دسته: دانشگاهی 1,112 بازدید
پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در **«من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر»**

جامی

نظرات

محمد
1390/10/30
پاسخ به این نظر

اگه جامی توی دوره فعلی بود شاید این طور می گفت:
من نگفتم که تو دکتر نشوی
گفتم عالم نشوی جان پدر

نام (ضروری)
پست الکترونیک(ضروری)
نظرشمــا
ارسال نظر
504 N