داستان پسربچه ی فقیر که ...

1,377 بازدید
<p>کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. پسر بچه ای رفت سراغش و گفت: <br /> می خواهم یکی از اونا رو بخرم.کشاورز جواب داد که:<br /> اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند. پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:<br /> من فقط 29سنت دارم. کشاورز سری تکون داد و گفت: <br /> متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.<br /> پسرک خواهش کرد :<br /> پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.و بعد از قبول کردن کشاورز، رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و... بالا و پایین می پریدن .یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: <br /> آقا ممکنه اونو به من بفروشین .<br /> کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.<br /> پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند</p> <hr /> <p>بر گرفته از : <br /> http://elahe-fakhteh.ir/Forum/Post/198</p>

نظرات

نام (ضروری)
پست الکترونیک(ضروری)
نظرشمــا
ارسال نظر
3491 B
پی دی اف وان