ماجرای حافظ و شاخ نبات / یک داستان عامیانه

33,200 بازدید

نبات

سال‌ها پیش خواجه شمس‌الدین محمد شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبا رو بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده می‌شد و شمس‌الدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش می‌داد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!" 100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند! عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و نعمت زندگی کنند! در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است. شمس‌الدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد. اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شده‌ام، نمی‌توانم این کار را انجام دهم اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمس‌الدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه می‌بینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه می‌بینی؟ گفت: حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آینده‌ی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ را به او داد. (لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود). تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ... حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمی‌خورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد / اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند


یادداشت: همانطور که در عنوان مطلب اشاره شده است، این داستان عامیانه بوده و سندیت ندارد. لازم به توضیح است که محققی نیز در این خصوص گفته است" بسیاری گمان می کنند و می گویند که حافظ معشوقه یا همسری به نام شاخه نبات داشته است، اما اگر به حال و هوای شعر آگاه شویم در می یابیم که حافظ در مصرع دوم این بیت می خواهد بگوید: من در برابر یک لذت بسیار شیرین دنیوی صبر کردم که خداوند لطف و قبول سخن را بر من عطا کرد."

نظرات

حسین
1391/08/20
پاسخ به این نظر

زیبا بود

وحید
1391/09/27
پاسخ به این نظر

زیبا و آموزنده بود

زینب
1391/10/09
پاسخ به این نظر

هم زیبا و هم آموزنده بود البته برای کسانی که اهل ذوق و به دنبال علت و معلول باشند.

حجت
1391/10/10
پاسخ به این نظر

بدین شعر تر شیرین زشاهنشه عجب دارم. که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

زوشا
1391/12/12
پاسخ به این نظر

خیلی زیبا و آموزنده بود

محمد رضا
1392/01/22
پاسخ به این نظر

فکر کنم که مطلبی که در یادداشت نوشته شده است درست و قابل استناد باشد

یاسمین
1392/04/30
پاسخ به این نظر

خیلی دوست داشتم در مورد شاخه نبات میدونستم ممنون .

مهتاب
1392/05/04
پاسخ به این نظر

فکر کنم درست نباشه. اخه من از همه شنیدم حافظ و شاخه نبات بهم نرسیدن

رها...
1394/08/04

روایت ها مختلف است اما اگر ب شعرش توجه کنی متوجه میشی

نورا
1392/05/10
پاسخ به این نظر

خیلی جالب بود خوشم اومد

sara
1392/06/06
پاسخ به این نظر

salam vaghean ali o ziba booooooooooooooooooooooooooooood mamanon

نگار
1392/06/08
پاسخ به این نظر

ای دل به کوی ما گزاری نمیکنی         اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
فقط حافظ بود که معنی و حس عاشق شدن رو میدونست به جرعت میگم برای همین از عاشق شدن نفرت دارم!!!!!!!!!!!

هانیه
1392/06/12
پاسخ به این نظر

من شنیدم که خواجه حافظ کسی بوده که به درستی نمیتونسته حرف بزنه و زبونش الکن بوده تا اینکه درخواب حضرت علی (ع) را میبینه که از آب دهان مبارک خودشان در دهان حافظ می ریزند و از آن به بعد اون حافظ کل قرآن میشه و زبونش به شعر گفتن باز میشه و باعث میشه شعرایی بگه که بعد از هزار سال هنوز تازه و زیباست و میتونه راهنمای مردم باشه تو زندگیشون و به همین خاطر لسان الغیب بهش میگن یعنی زبونش از غیب باز شده و از غیب خبر میده و حافظ چون حافظ قران شده.ولی من شخصا شدیدا بهش اعتقاد دارم خیلی کارش درسته خدا روحش رو شاد کنه.

من
1395/08/24

*** خرافاتی

مریم
1395/09/28

اصلا با این موافق نیستم یعنی تو خواب امام علی (ع) اب دهانش رو بریزه تو دهن حافظ؟!! - واقعا واسه این کفر گفتن ها و این چیزایی ک به قصد پخش می کنن و ما ندونسته قبولشون می کنیم متاسفم

یگانه
1392/07/28
پاسخ به این نظر

من خیلی دوست داشتم ماجراشو بدونم. که فهمیدم. واقعا ممنون

شیدا
1392/09/20
پاسخ به این نظر

نمی دونم مطلبی ک گفتید چقدر درسته ولی شعرای حافظ خیلی قشنگه اون قدر قشنگه ک از زبون یه آدم گفته نشده فک کنم دلیل اینکه لقب لسان الغیب رو داره چیز دیگه ای باشه

روژین
1392/09/25
پاسخ به این نظر

من نفهمیدم شاخه نبات زن حافظ بود یا معشوقش؟

حسن
1392/10/02
پاسخ به این نظر

هرچی باشه چه به شاخه نبات جون رسیده باشه، چه نه، تونسته شعری بگه که وقتی الانم می خونیم کلی لذت می بریم.

behnam
1392/11/21
پاسخ به این نظر

زیبا بود

عطیه
1393/01/12
پاسخ به این نظر

باتشکر داستان خیلی زیبا وشیرین بود

میرزا علی
1393/01/28
پاسخ به این نظر

با سلام
عزیزان حضرت حافظ دارای مقامات عالیه ی روحانی بوده اند عارفی جلیل القدر و شیعه اثنی عشری.
حضرتشان ازین قبیل داستانهای مبرا هستند . لیکن تحقیق بیشتر بفرمایید دوستان حافظ دوست. شادی روح حضرتش صلوات
یا علی

سعید
1396/02/02

دقیقا

محبوب
1396/06/06

چرا اطلاعات غلط به مردم میدی اخوی؟ حافظ اصلا شیعه نبوده

احمد ضیا «آریا»
1393/01/31
پاسخ به این نظر

صبر تلخ است ولی بحرء شیرینی دارد. بسیار زیبا و آموزنده ...

زلمی بهره
1393/02/09
پاسخ به این نظر

هر کسی از ظن خود شد یار من ! از درون من نجست اسرار من !
هردم از روی تو نقشی زَندَم راه خیال ! با کِه گویم که درین پرده چه ها می بینم ؟

یاس
1393/02/13
پاسخ به این نظر

سلام خدا بر زاهد بی ریا و عاشق بی جفا، برای رب خدا.
مگو دیگر که حافظ نکته‌دان‌ست / که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

یسنا
1393/05/03
پاسخ به این نظر

خوش به حال حافظ که اینقدر قوی و صبور بود.قشنگ بود خیلی اصلا فکر نمیکردم اینجوری باشه داستان...
ممنون از نویسنده محترم

دوست
1393/05/16
پاسخ به این نظر

خرافه چیز خوبی نیست. لطفا به اون دامن نزنید.
سپاس

محمد
1394/11/04

سلام دوست عزیز
بله خرافه چیز خوبی نیست ولی وجود دارد. بهتر است روشنگری نماییم که خرافه است نه حقیقت. آنهم با دلیل.

123
1393/07/25
پاسخ به این نظر

من شنیده بودم که شاخه نبات زنش نبوده بلکه فقط دوستش داشته و برام تو تحقیقم این مشکل پیش اومد که هر سایتی یک چیزی نوشته .. لطفا جواب بدید که درستش چیه دقیقا . ولی در کل خیلی زیبا و خوب بود . ممنون .

مریم
1393/07/28
پاسخ به این نظر

متاسفانه خیلی از کتاب ها برای مقدس کردن بزرگان این سرزمین زندگی آن ها را با افسانه ها و داستان های واهی می آمیزند. افسانه هایی از این دست و حتی با شدت بیشتر درباره ی مولانا و سایر بزرگان هم ثبت شده. اما خواهش می کنم با تعمق بیشتری به این داستان ها نگاه کنید. این افسانه ها بدون پشتوانه ی هیچ سند علمی نگاشته شده. هیچ اطلاعات دقیقی از زندگی حافظ در دست نیست. ولی اولین چیزی که به ذهن متبادر می شود و واهی بودن این داستان را روشن می کند بی پروایی و گستاخی شاخ نبات است. کدام عقل سلیمی باور می کند که در قرن 8 با آن همه تعصبی که در شیراز و دیگر شهرها حاکم بود، دختری با این گستاخی و راحتی نه تنها از ازدواج و شرایطش برای ازدواج بگوید، بلکه بلافاصله با گرفتن 100 درهم حافظ را به خانه ی خود آورد؟ شراب نوشیدن زیر فشار خنجر که دیگر خود حکایتی است مضحک. خواهش می کنم با دید بازتری به تاریخمان نگاه کنیم. سپاس

بهار
1394/09/15

منم کاملا موافقم حتی اگه به طرز زنnگی مردم گذشته هم نگاه نکنیم با یه ذره منطقی فکر کردن میشه فهمید که این داستان کاملا اشتباه و شاید یه افسانه ی خیلی تخیلیه. شاید در دوره الان بشه ولی محاله ممکنه دختری در اون زمان حتی باوجود پدر ثروتمندش با درخواست 100درهم کسی رو به همسری قبول کنه یا مثلا با چاقو کسی رو به مرگ تهدید کنه و به زور به اون شراب بخورونه . من وقتی داشتم میخوندم منتظر بودم پولشو بدزدن ولی خیلی غیر منطقی به نظر میرسید.

فیدوس
1395/04/12

من صحبتتون رو قبول دارم ولی زیر فشار خنجر نوشیدن خنجر که سهله، طرف کار دیگه هم میکنه

حسن
1393/10/20
پاسخ به این نظر

حافظ یکی است و بس

تینا
1393/10/22
پاسخ به این نظر

منم با مریم موافقم.یعنی چی با زور این شرابو بخور ببین چی میببنی؟مسخرس من الان شب امتحان نشستم فال حافظ میگیرم و تاریخچه فال حافظ میخونم ....-_-

samira
1393/12/19
پاسخ به این نظر

من با مریم جان کاملا موافقم داستان درعین زیبایی با واقعیت کاملا فاصله داره

نیلو
1394/02/19
پاسخ به این نظر

دوستان اینکه حضرت حافظ در چه ماجرایی با این خانم اشنا شده مهم نیست مهم اینه ک چهل شب استمرار بر کاری ورزیدن طبق فرموده ی حضرت علی ع پاداشی داره ک این پاداش برای حافظ نایل شدن ب مقامات الانش هست البته این چیزی از کوشش های ایشون رو نقض نمیکنه کسی ک امداد غیبی میشه صد درصد ظرفیت و لیاقت پذیرش این استعانت رد داشته خدا رحمتشان کند یاحق

محمد
1394/04/11
پاسخ به این نظر

حافظ بعد از مرگ پدر مجبور شد که کار کند و در مکتبی که در جوار محل کار او بود هر وقت فرصتی مجال می داد در آنجا کسب کمال میکرد تا در آنجا سرمایه ی علمی به کف آورد و حافظ قرآن شد اندکی برنیامد که آن جوان به نظم شعر مشغول گردید ولی او را در این کار براحتی حاصل نگردید ؛ تا آنکه در شب قدری در بقعه باباکوهی که در تل شمالی شیراز واقع است او را مکاشفه ای روی داد و توفیق زیارت امام علی (ع) حاصل گردید و اگر دقت کنید میبینید که همه اش درباره ی علی (ع) است اگر اهل مطالعه باشید .

ضیا
1394/09/30
پاسخ به این نظر

بادرود منقولات بخشی از فرهنگ عامه است که عموما بر پایه ی صرفا ،،شنیدار ،، واقع شده و به هیچ وجه اعتبار علمی ودانشگاهی ندارد شاخ نبات فقط دوبار در دیوان حافظ به کاررفته که در یکجا ،،مشبه به قلم ،، است و در جای دیگر بیت مورد استناد حضرات این همه شهد وشکر کز سخنم می ریزد ،اجر صبری است کزان شاخ نباتم دادند ، در بیشتر نسخه های نزدیک به زمان حافظ ، این بیت نیست و قطعا بعد ها توسط نسخه نویس های عامی ساخته وپرداخته شده است .افسانه های مورد استان عوام اساسا ریشه ی علمی و آکادمیک ندارد وصرفا ساخته و پرداحته ی عوام الناس است

مریم
1394/10/08
پاسخ به این نظر

درود بر شما دوستان. داستان هایی که درباره ی معشوقه حافظ شیرازی وجود داشته افسانه ای بیش نیستند و اصلا قابل استناد نیستند از جمله همین داستان.

ادیب
1394/10/08
پاسخ به این نظر

این داستان کاملا اشتباه است. جریان صحیح رو میشه از زبان استاد پاریزی بخونید

عصمت پاکدل
1394/10/08
پاسخ به این نظر

بی نهایت قشنگ وجالب بود.

هدی
1394/10/11
پاسخ به این نظر

این نکته که حافظ بعد از خوردن شراب به چنین کراماتی دست پیدا کرده باشه واقعا مضحک و بی اساسه. کسی که چهل شب با خدای خودش راز و نیاز کنه، آخر سر مزدش رو خدا به این شکل نمیده که مجبور بشه از ترس جونش شراب بخوره. یعنی کسی که این داستان رو ساخته میخواسته شراب خوردن خودش رو توجیه کنه وصلش کرده به حافظ. بد نیست اثرات چله نشینی و شب زنده داری در اولیای خدا رو مطالعه کنید و بعد به این داستان های پیش پا افتاده میخندید.

شیوا
1394/10/17
پاسخ به این نظر

مرجع این نوشته چیست؟؟

ادمین:
سلام. کلمه عامیانه یعنی از کوچه و بازار نقل شده و سندی ندارد و طبیعتا قابل استناد هم نیست. صرفا جهت اطلاع محققین درج شده است.

بیژن
1394/10/30
پاسخ به این نظر

در رابطه با صحبت هدی با این نظر شما میلیونها نفر تاکنون چله گرفته اند ولی فقط و فقط یکی شراب خورده و حافظ شده
چله گرفتن و یا شراب خوردن بهانه ایست برای اینکه شخصی بجایی رسد که قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند پس الکی به دین و دیانت ربطش نده که در دین حافظ نداریم ا

شهرزاد
1394/11/12
پاسخ به این نظر

سلام دوستان شاید اون چن جون ک ب حافظ شراب دادن از طرف واسطه خدا تو جسم ادم بودن درست شبیه بقیه داستانای روحانی ک فرشته ها ب شکل ادم خدا رو ب انسان وصل میکردن مگه نشنیدن بهشت پر از شراب و حوریه؟ پ شراب خوردنی ک کمنجر ب حفظ قران بشه نمتونه ی شراب خوردن معمولی باشه چرا همش جنبه منفی قضیه رو میبینید

پریسا
1395/01/27
پاسخ به این نظر

سلام.من نمیدونم کدوم داستان واقعیه نظرم هم برا خودم نگه میدارم اما ای کاش حافظ به عشقش رسیده باشه.....عشق یه موهبته که خدا به هر کسی نمیده.....

لیلا
1395/02/27
پاسخ به این نظر

از زندگی حضرت حافظ چیز زیادی در دست نیست. کاش مطالبی رو که می خونیم دنبال رفرنس هم باشیم. رو هوا چیزی و قبول نکنیم.

محمد
1395/11/23

این مطلب مگه دروغه؟

محمدحسین
1395/07/21
پاسخ به این نظر

مگر میشه شراب بخوری، بعد یدفعه حافظ قران بشی وشعربگی. برو بابا دلت خوشه.خخ،اگر اینجوری بود همه شراب خورها الان فیلسوف بودن.

مهدی
1395/08/30
پاسخ به این نظر

سلام
به نظر این بنده حقیر این متن کامل اشتباه است زیرا که حافظ آدمی مشروب خوار (والبته درستکار) بوده زیرا که پس از مرگش بسیاری از مردم مانع دفن جسد شاعر در مصلای شهر می شوند، باین دلیل که او شراب خوار و بی دین بوده و نباید دراین محل دفن شود.
فرهیختگان و اندیشمندان شهر با این کار به مخالفت برمیخیزند . بعد از بگو مگوی و جر و بحث زیاد یک نفر از آن میان پیشنهاد میدهد که کتاب او را بیاورند و از آن فال بگیرند هر چه آمد بدان عمل نمایند .کتاب شعر را دست کودکی میدهند و او آن را باز میکند و این غزل نمایان میشود :
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِروَد عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت ...
اگر حافظ حافظ قرآن و انسان با ایمانی بوده پس داستان مراسم خاک سپاری او نیز اشتباه می باشد و یا ...

کمسانی
1395/12/05
پاسخ به این نظر

سلام وعرض ادب
متن ارایه شده شما خیلی جالب بود، اما یادم هست این داستان را از رادیو آسیا واقیانوسیه(صدای برون مرزی ایران) شنیدم مفصل وجامع تر به نظر می رسید. با درود بدرود.

معصومه
1395/12/11
پاسخ به این نظر

واقعا زیبا بود

مرتضی
1396/04/28
پاسخ به این نظر

بیچاره حافظ!
زن بازش کردید و شراب خوار!

امیرعلی
1396/05/25
پاسخ به این نظر

حافظ چگونه حافظ شد؟!!!!
آورده اند که حافظ در نوجوانی پدرش را از دست داد وبا خانواده اش به شیراز (وطن مادری )آمد وامر معاش خانواده بر دوش وی افتاد لاجرم به درب دکان نانوایی رفت ومشغول به کار شد . نانوایی های آن زمان مثل حالا نبودند که وقتی آفتاب بالا آمده بیایند و خمیر را با جوش شیرین (ور) بیاورند مردم هم مثل حالا نبودند که خودشان توی ماشین یا موتور بنشینند وخانم را بفرستند نان بگیرد !!!! اونوقت ها زن ها به علت پوشیدگی وحیایی که داشتند خیلی خواستنی وخیلی با ارزش بودند ، برای همین هم مردم واقعاَ عاشق می شدند ……بگذریم…..دم دکان نانوایی ها فقط غریبه ها میرفتند شاگرد نانوایی می دانست که سفارش نان هر خانه ای توی محله چند تاست . محمد آقا هم بعد از پختن نان تا غروب نان محله را پخش می کرد .یک روز از این روز ها که نان یکی از آدمهای متمکن وسرشناس محله (خواجه محله)را طبق روال هر روز می برد که برساند، آن روز خدمتکار خانه خواجه مریض بود ودختر خواجه یعنی(شاخه نبات خانم )برای گرفتن نان به درب خانه آمد ، نان را از دست محمد آقا گرفت ….. دل را هم گرفت.  دیگه محمد آقا مال خودش نبود ، و توی مغازه که می رفت حواسش را به کار نمی داد یعنی نمی توانست که بده….. یکی( چونه) رو بزرگ می گرفت ….. یکی را کوچک …. یکی راشبیه قلب …. ویک تیر وسطش….. آنروز ها عشق مجازی مقدمه عشق الهی بود ….. استاد کار محمد آقا که آدم پخته وفهمیده ای بود به او گفت : محمد آقا می خواهی به تو حدیثی را یاد بدهم که با اجرای این حدیث به خواسته دلت برسی ؟ اگر چه این خواسته دختر خواجه باشد وخواستگار مُفلسی چون تو ؟؟ محمد آقا که شیفته وعاشق بود پرسید: آن حدیث چیست ؟؟؟ استاد نفسی تازه کرد وگفت :
روزی رسول خدا (که درود خدا بر او وپیروان او باد) به جانشین بر حق خود حضرت علی علیه السلام فرمودند: ای علی جان هر کس چهل شبانه روز عبادت خالصانه انجام دهد ونماز شب خالصانه بخواند ، حکمت از قلبش به زبانش جاری شده وبه خواسته دل می رسد .
سحر گه رهروی در سرزمینی / همی گفت این معما با قرینی / که ای صفی شراب نگه شود صاف / که در شیشه بماند اربعینی
محمد آقا عزم خود را جزم کرد ودل را به خدا سپرد واز پرسه زنیهای سر شب چشم پوشید تا بتواند سحر از خواب شیرین بلند بشه.در ضمن این را از استادش شنیده بود که گناهان روز توفیق سحر خیزی رو از آدم میگیره….. خلاصه آقا محمد شاگرد نانوا هر نیمه شب بلند میشد ومیرفت شاه چراغ روغن چراغی هم با خودش میبرد و روشن می کرد واز روح آن امام زاده بزرگوار مدد می گرفت . نماز شب ونماز صبحش را می خواند و می آمد درب دکان نانوایی….. شیطون که میدید حریف محمد آقا نمی شه…… درست شب آخر رفت تو جلد شاخه نبات ، همینکه محمد آقا با شوق فراوان نان را آورد در خانه یار ،…. به قول امروزی ها شاخه نبات یک چراق سبز داد تا با هم کمی خلوت کنند؛اما …اما از آنجایی که خدای مهربانتر از مادر خودش یتیمها رو تربیت می کند توفیق گناه را از محمد آقا گرفت …. محمد آقا به شاخه نبات گفت: به من یک شب دیگه مهلت بده تا چهل روزم را تمام کنم . شاخه نبات هم که دختر شیر پاک خورده ای بود قبول کرد ، محمد آقا چشم خود را از گناه بست واستغفار گویان سر شب به شاه چراغ رفت وبه آن بزرگوار متوسل شد وآقا را به برادر غریبش حضزت امام رضا(علیه السلام ) قسم داد که این شب آخر به مراد دلش برسه ……. ساعاتی که از شب گذشت محمد آقا را خواب گرفت ، درست هنگام سحر از شدت نور جمال مولا صاحب زمان رئوف ومهربان جام شربتی رابه محمد آقا تعارف نمودند و فرمودند : محمد آقا چشم بینا می خواهی یا نطق گویا؟؟
«چشم بینا یعنی انسان بتواند عالم برزخ (فرشته ها ….! اجنه ها….و….را ببیند ) » نطق گویا یعنی به قول قدیمی ها نخونده ملا بشه….. یعنی حکمت که در دل همه هست یک شبه به زبان جاری بشه یعنی….
نگار من که به مکتب نرفته وخط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد  محمد آقا هم که عشق به تحصیل علم تمام وجودشو گرفته بود عرض کرد آقا …. نطق گویا……
دیگه با دیدن مولا یادش رفت بگه شاخه نبات را هم میخوام …….
محمد آقا از آن شراب بهشتی نوشید ویک شبه ره صد ساله را طی نمود وآن شب برای او شب ….شب قدر بود ، یک شبه حافظ معانی قرآن شد ،….. واشعار بسیار زیبا وبا معانی آسمانی از زبانش جاری گشت ودیری نپایید که شهرت اشعارش تمام ملک شیراز و ایران و هند را در نوردید وبه همه جهان راه یافت .
شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند فارسی که به بنگا له میرود
وخیلی زود پدر شاخه نبات ، خودش پیشنهاد ازدواج با دخترش را به شاخه نبات داد . خود ماجرای آن شب را اینگونه بیان می کند: آن شب قدر که این تازه براتم دادند

سودابه
1396/08/19

واقعا توضیحات کاملی یود

طوبی
1396/07/21
پاسخ به این نظر

ممنون اقای امیر علی و هدی جان
نظراتتون خیلی قشنگ بود

صحرا
1396/08/29
پاسخ به این نظر

این داستان عامیانه و سند تاریخی نیست
شاخه نبات و معشوقه فرضی حافظ همان شیرینی اشعار و کلک حافظ هست.
البته عده ای بر این باورند که نام تنها همسر حافظ که در جوانی فوت میشه نسرین بوده چون در 14مصرع از نسرین استفاده شده. لطفا قبل از قبول هر نوشته در سایتهای مختلف ادبی مطالعه شود.

متین
1396/09/08
پاسخ به این نظر

ایامدرک معتبری دراین باره وجود دارد به نظر من این داستان عامیانه و شایعه میباشد . لطفا از مطالب معتبر استفاده کنید باتشکر m.sh

م.گ
1396/09/11

خودش گفته، عامیانه هستش و سندی نداره.

نام (ضروری)
پست الکترونیک(ضروری)
نظرشمــا
ارسال نظر
1997 B
پی دی اف وان